چشمامو فانوس راهت می کنم اگه چشات بارونی و سرده غمی نیست پلکا مو چتر نگاهت می کنم
با سلام خدمت دوستان عزيز با عرض پوزش و شرمندي و به دليل برخي مسائل شخصي اين وبلاگ تعطيل ميشود و آپ نمي شود دوستان بنده و دوستاران من مي توانند به وبلاگ جديد من سر بزنند البته يك وبلاگ عشقي نيست يك وبلاگ كه بهتره ببيني اگه سوالي هم داشتين مي تونين اونجا عمومي يا خصوصي بگين ممنونم مي بينمتون ... آدرس وبلاگ را زير تايپ مي كنم تا اگه خواستين بهم سر بزنين به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. مرا از بی کسی هایم جدا کن اگر مردن سزای عاشقان است برای مردنم هر شب دعا کن انگشتانم را که می شمارم از لا به لای بازی های شبانه همان گوشه ی همیشگی فریاد اشاره ات معلوم است که تو تمام نا گفته هایت را در بند یک انگشت پنهان کردی و حالا که آن ها را می شمارم انگار یکی کم است...؛ انگشت اشاره کم است.............. . اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد. الهـــــی دل بلا بی دل بلا بی گنه چشــمـان کرده دل مبــتلا بی اگر چشمان نکردی دیده بانی چه داند دل که خوبان در کجا بی خوشا آن دل که از خود بیخبر بی ندونه در سفــر یا در حضـــر بی به کوه ودشت و صحراهمچو مجنون پی لیلی دوان با چشــم تر بی اگــر دردم یکی بودی چه بودی وگـر غم اندکی بودی چــه بودی به بالیــنم طبــیبی یا حبــیبی از این هردو یکی بودی چه بودی دریــغا از غـــم و درد جـــدایی به چشمانم نمــــانده روشــنایی گرفــتارم به دام غــربت و درد نه یــار و همــدمی نه آشـــنایی
ســـر راهت نشینم تا بیــــایی در شــادی به روی ما گــشــایی شود روزی به روز مو نشیــنی که تا بینی چه سخته بی وفایی دلم می خواست خانه عشق مرا كسی خراب نمی كرد .... دلم می خواست كه روزهای خوب هیچ وقت تمام نمی شد .... از همیشه تا هنورعاشق مانده ام ... « من مانده ام ملال و غمم رفته ای تو شاد ... با حالتی كه بدتر از آن كس ندیده است ... ای تخته سنگ پیر گویا دگر فسانه به پایان رسیده است .... » افسانه ! دیگر دلم هیچ آهنگی نمی نوازد و من ، قندیل كوه واپس زده ای هستم كه در ایستایی یك خیال همچنان چشم به راه خورشید نشسته ام ! یخ كرده از اضطراب تنهایی و پرواز خواهشهای دل ! تنها همین یك شعر برایم كافیست ..... من دیگر ساده تر از این نخواهم شد .... نسیم را در كوله پشتی خویش برایت آورده بودم ... طوفان از دستهای من گریزان است ... باورت نشد ... نمی دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به دنبال رهایی سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چیست ؟! من نخواهم گریخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهای خویش را روزی آب خواهم كرد در دل سنگ ترین سنگهای روزگار ... همیشه با یادت .... جان شیفته را یدك خواهم كشید ...... قلب سرزمين شگفت آوري است زيرا: هم زادگاه عشق است هم آرامگاه عشق است اگر ماه بودم به هركجا كه بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم و اگر سنگ بودم به هركجا كه بودي سر رهگذره تو جا مي گرفتم اما اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لبه بام من مي نشستي و اگر سنگ بودي به هركجا كه بودم مرا مي شكستي امشب دلم به وسعت دنیا گرفته است غمهای دنیا به دلم جا گرفته است در زندگی افسانه ی شاد نخواندم حسرت فضای هستی من را فرا گرفته است شاید شنیده ای حکایت غمگین عشق من آوازه ام دنیا را گرفته است ... بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا. در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده . امیدم خداوندا . كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. چرا پنهان كنم در دل؟ چرا با كس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به كس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم به پو چی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جوند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده كللام آشنایی ده خدایا آشنایم ده خداوندا پناهم ده امیدم ده خدایا یا بتركان این غم دل را و یا در هم شكن این سد راهم را كه دیگر خسته از خویشم كه دیگر بی پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم وبا خود می كنم نجوای پنهانی كه شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست این شکایت نامه نامهربانی های توست... آنچه دیدم از جدایی ها جدا خواهم نوشت... جدا خواهم نوشت... جداخواهم نوشت... جداخواهم نوشت... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو دل من تـنها بـود
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود گاهی از اوج نبودن تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده ... عشق رو تجربه کن حتي اگه توش شکست بخوري ...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره!!!!!! ![]()
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... ![]()
![]()

![]()
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در
جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از
خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه
اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه
گمگشته ای از كیستم![]()
![]()
![]()
![]()

یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...![]()
![]()
گاهی از اوج حضور .
رنگ رخسار تو را
بر در و دیوار دلم ،
نقش به نقش
رنگ به رنگ
همه را طرح به طرح
می نگارم چند بار
بعد از آن نقاشی،
همه در خاطر من می ماند
حتی آن سایه مژگان سیاهت
که در آن شادی و غمهای زیادی خوابند
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











