تبليغاتX
عشق من

عشق من

چشمامو فانوس راهت می کنم اگه چشات بارونی و سرده غمی نیست پلکا مو چتر نگاهت می کنم

زندگی ...

 

دمی می آید و بازدمی میرود

اما زندگی غیر از این است 

و ارزش آن در لحظاتی تجلی می آبد

که نفس آدمی را می برد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

شب دلتنگی

 

قصه گوی خاطـــره قصه هاتو کی شــنید
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار
اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و موج
قصه سرخ سفـــــر قصــــه آبـی اوج
قصه از دریا بگـــــو قصه از ماهی بگـــــو

من شب دلتنگی ام هرچه می خواهـی بگو
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

حرف دل

 

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم ؟

گوش گوش دو تا گوش دو دست باز بیا بگیر قلبمو!

چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من

دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

من من یه عاشق همون مجنون سابق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

دوست ( سهراب سپهری )

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

عشق من

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

چه قدر خوبه

 

چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه ...

 نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه ....

 نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره  ....

نه به خاطر اينکه تنهاست  ....

و                                                                               

نه از روي اجبار....

 بلکه به خاطر اينکه

                     اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .....


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

شروعی دوباره

 

با سلام خدمت دوستان عزيز

با عرض پوزش و شرمندي و به دليل اینکه مدتی نبودم و نتونستم نظراتتون را بخونم اما یکی از بچه ها به دلیل اینکه حسودی و یا شاید دلیل بچه گانه ای داره یه سری نظر بی ادبی نوشته بود که خیلی خیلی ازتون معذرت می خوام که نبودم و تنونستم پاکشون کنم اما آی پی ایشون در سیستم بنده سیو شده و من هم از طرف مخابرات اقدام کردم و شکوایه ای برای ایشون تنظیم کردم به هر حال وبلاگ من دوباره کار خودشو شروع کرده امیدوارم باز آپ های مورد نوجه شما قرار بگبره و خوشتون بیاد.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

به نام حق

 

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

دعای نیمه شب

 
به لبخندی مرا از غم رها کن

مرا از بی کسی هایم جدا کن

اگر مردن سزای عاشقان است

برای مردنم هر شب دعا کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

انگشتانم

 

انگشتانم را که می شمارم

         از لا به لای بازی های شبانه

            همان گوشه ی همیشگی

  فریاد اشاره ات معلوم است

                      که تو تمام نا گفته هایت را

         در بند یک انگشت پنهان کردی

                        و حالا که آن ها را می شمارم

                                             انگار یکی کم است...؛

                                                        انگشت اشاره کم است..............  .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

داستان کوتاه دیوونه

 

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.    یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

خدایا (بابا طاهر)

 

الهـــــی دل بلا بی دل بلا بی           گنه چشــمـان کرده دل مبــتلا بی

          اگر چشمان نکردی دیده بانی           چه داند دل که خوبان در کجا بی

          

        خوشا آن دل که از خود بیخبر بی          ندونه در سفــر یا در حضـــر بی

        به کوه ودشت و صحراهمچو مجنون       پی لیلی دوان با چشــم تر بی

 

        اگــر دردم یکی بودی چه بودی            وگـر غم اندکی بودی چــه بودی

        به بالیــنم طبــیبی یا حبــیبی            از این هردو یکی بودی چه بودی

 

          دریــغا از غـــم و درد جـــدایی           به چشمانم نمــــانده روشــنایی

           گرفــتارم به دام غــربت و درد            نه یــار و همــدمی نه آشـــنایی

 

          ســـر راهت نشینم تا بیــــایی          در شــادی به روی ما گــشــایی

         شود روزی به روز مو  نشیــنی          که تا بینی چه سخته بی وفایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

حرف دل من

 

دلم می خواست خانه عشق مرا كسی خراب نمی كرد .... دلم می خواست كه روزهای خوب هیچ وقت تمام نمی شد .... از همیشه تا هنورعاشق مانده ام ... « من مانده ام ملال و غمم رفته ای تو شاد ... با حالتی كه بدتر از آن كس ندیده است ... ای تخته سنگ پیر گویا دگر فسانه به پایان رسیده است .... » افسانه ! دیگر دلم هیچ آهنگی نمی نوازد و من ، قندیل كوه واپس زده ای هستم كه در ایستایی یك خیال همچنان چشم به راه خورشید نشسته ام ! یخ كرده از اضطراب تنهایی و پرواز خواهشهای دل ! تنها همین یك شعر برایم كافیست ..... من دیگر ساده تر از این نخواهم شد .... نسیم را در كوله پشتی خویش برایت آورده بودم ... طوفان از دستهای من گریزان است ... باورت نشد ... نمی دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به دنبال رهایی سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چیست ؟! من نخواهم گریخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهای خویش را روزی آب خواهم كرد در دل سنگ ترین سنگهای روزگار ... همیشه با یادت .... جان شیفته را یدك خواهم كشید ......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

تقدیم به عشقم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

قلب...

 

قلب سرزمين شگفت آوري است زيرا:

                    هم زادگاه عشق است

                            هم آرامگاه عشق است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

تو...

 

اگر ماه بودم به هركجا كه بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم

              و اگر سنگ بودم به هركجا كه بودي

                            سر رهگذره تو جا مي گرفتم

           اما اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لبه بام من مي نشستي

                                 و اگر سنگ بودي به هركجا كه بودم مرا مي شكستي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

امشب

 

امشب دلم به وسعت دنیا گرفته است

      غمهای دنیا به دلم جا گرفته است

           در زندگی افسانه ی شاد نخواندم

     حسرت فضای هستی من را فرا گرفته است

           شاید شنیده ای حکایت غمگین عشق من

                 آوازه ام دنیا را گرفته است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

بدون شرح ...

 

           

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

کاش...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

تقدیم به آبجیه گل و مهربونم Rozita

 

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی

زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در

جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از

خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه

اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه

گمگشته ای از كیستم

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

دکتر شریعتی

 

خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا. در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده . امیدم خداوندا . كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. چرا پنهان كنم در دل؟ چرا با كس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به كس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم به پو چی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمیدانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جوند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده كللام آشنایی ده خدایا آشنایم ده خداوندا پناهم ده امیدم ده خدایا یا بتركان این غم دل را و یا در هم شكن این سد راهم را كه دیگر خسته از خویشم كه دیگر بی پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم وبا خود می كنم نجوای پنهانی كه شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

شکایت نامه

 

این شکایت نامه نامهربانی های توست...                    

آنچه دیدم از جدایی ها جدا خواهم نوشت...

                                                                              جدا خواهم نوشت... 

                                                                                            جداخواهم نوشت...  

                                                                                                       جداخواهم نوشت... 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

عكس خفن

 

 

          دوستاني كه عكس خفن بالاي ۱۸ مي خوان بيان تو ادامه مطلب

                                        

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

زمین گیر

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو


یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو


ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو


نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند


خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو


یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو


خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  | 

دل من تـنها بـود

 

دل من تـنها بـود

 دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

 

به کجا ؟!

 

معـلـوم است ، به در خانه تو !

 

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

 

دل من ساکن دیوار و دری ،

 

که تو هر روز از آن می گـذری .

 

دل من ساکن دستان تو بود

 

دل من گوشه یک باغـچه بـود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط پسرک عاشق  |